|
قلم برداشتم تا عشق و دنيا را معنا كنم عشق و دنيايي كه هر لحظه اش خاطره ايست به هر طرف نگريستم غمي ديدم به هر جهت نگاه كردم غصه اي بود به بزرگي صخره ! دنيا بود ، غم بود ، عشق بود ، من بودم و قلم قلم مي گريست و من اشك مي ريختم قلم ناله مي كرد و من فرياد مي زدم چه مي توان كرد ؟ قسم خوردم كه دنيا و غمهايش را فراموش كنم ولي نمي شد دلم مي خواست قلم را بشكنم تا ديگر ننويسد تا ديگر از سياهي قلم اثري نماند ، اما نتوانستم چون قلم مرا شكست و اشكهايم را جاري كرد باز سكوت كردم باز هم با قلم ، غم عشق و زندگي را نوشتم باز در سكوت تاريك خود ، اشك ريختم ! و در تاريكي شبهاي بي ستاره ي قلبم ، جان دادم
+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388 8:25 بعد از ظهر توسط ایلیاء |
|
| ||||||